بنام محبوب

سلامی از سر اخلاص و سرشار از اشتیاق به پاسخ

خاک پایت سرمه چشمانم

آمده بودم اندکی غصه و تنهایی ام را بر صفحه ی یخ زده و و بی روحی بلغزانم

که تو را هیگاه به خود ندیده است بنگارم دل بیچاره و غمدید ام ...بگویم آخ دلم...

با صدای محزونم به درد دوریت ناله زنم آمده بودم......اما ...و اما..... و اما عشق ...

و عشق خبر آورد باز آمده ای به یکباره دلم همه نور شد ،همه شور شد و شوق فریاد

بی صدایی برآوردم به بارگاه لطفش دانه های گوهری از جنس الماس شمردم ،باران

مهرش را عاشقانه تحمید نمودم،بسان مرده ای بودم که زنده گشتم سرتاپایم امید

شد و شور زندگی ،میدانی که تمام روشنایی زندگی و هستیم تو هستی ...سر از

پا نمیشناسم...مرا در بر خویش تنها کودکی میابی که جز به امرت فرمانی نمیبرد

بجز از تو را نمیطلبد بهترین بمان با من ، به مدارا بگذار بگذرد ، ناملایمات را میفهمم

همه را خود میدانم و میدانی ...آهنگ کلامت را دریغم مدار

چیزی بجز از بودنت را نمیطلبم یاریم کن بهترین...

 

تو را من چشم در راهم...

سرمایه عمر یک نفس است و آن یک نفس از برای یک همنفس است با همنفسی گر نفسی بنشینی حاصل عمر تو همین یک نفس است

خدايا عاشقم عاشقترم كن 00000سراپا آتشم خاكسترم کن