سيزده نكته مهم زندگي و عشق

سيزده نكته مهم زندگي و عشق
 
يك: دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من
در هنگام بودن با تو پيدا م يكنم.

دو: هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود.


سه: اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني
نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .


چهار: دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را
لمس كند.


پنج: بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني
كه هرگز به او نخواهي رسيد///

شش: هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت: تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي
افراد تمام دنيا هستي.


هشت: هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را ب ا تو بگذ راند ،
نگذران.


نه: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامنا سب را بشناسي و
سپس شخص مناسب ر ا. به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني
شكرگزار باشي.

ده: به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

يازده: هميشه افرادي هس تند كه تو را م ي آزارند . با اين حال همواره به
ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره
اعتماد نكني.


دوازده:خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي
شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو
را بشناسد.


سيزده: زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني
اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

وچند نکته ی باارزش برای من و تو

************

وچند نکته ی باارزش برای من و تو که میخوانی ..!!

- هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه زندگيت را روشن مي كند.

- لياقت محبت و مهرباني ديگران را داشته باش.

- از قضاوت دست بكش تا آرامش را تجربيه كني.

-
آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را كه باز مي شوند نبيني.

- هميشه توان اين را داشته باش تا از كسي يا چيزي كه آزارت مي دهد به راحتي دل بكني.

- وقتي خوشبخت هستي كه وجودت آرامش بخش ديگران باشد.

- به خودت بياموز هركسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

نگاه کُن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایۀ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کُن
تمام هستی ام خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبَرد
مرا به دام میکِشد
نگاه کُن
تمام آسمانِ من
پُر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پُر ستاره میکشانی ام
فراتر از ستاره مینشانی ام
نگاه کُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کُن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره ها جدا مکُن
نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لایلای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کُن
تو میدمی و آفتاب میشود...

 

 

دیگر به حرف هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به چشم هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به دستها،دیگر به قلبها،دیگر درون ذهن کسی عشق پاک نیست !

دیگر ندید کس،دستی ز مهر و عاطفه،دستی ز شوق دوست

گیرد در آغوش خودش دست دیگری !؟

دیگر نه آن زمان که همه از برای هم،جانها فدا کنند !

دیگر زمان زمانه ی دزدیدن عصا از کور بی نواست !

دیگر زمان زمانه ی شکستن دل و آتش به قلبهاست !!!؟؟؟

کو آن صفای باطن و کو بی ریا شدن ؟

کو آن کمک به خلق و به سوی خدا شدن ؟

اندیشه ای کنید و نگاهی به دو ر و بر

با هم، به هم، به نیم نگاه، اعتنا کنید

و به تدبیر آدمی، فکری به حال این دل پر مبتلا کنید

اما بدانید که باز هم می شود

با عشق و دوستی ،یکرنگی و صداقت بی منتهای خویش

با دستهای پر، ز محبت، ز بو ی مهر

با جیبهای پر شده از عشق و عاطفه

با کفشهای آهنی از روکش حریر

سرسبز ی بهار و آواز قمریان

باغی پر از لاله ی عاشق پر از وفا

قلبی که نجابت از آن موج می زند

لیکن برای عشق و محبت دعا کنیم

 

 

صبوری:

به کسانی که پشت سرتان حرف می زنند بی اعتنا باشید‌

آنها به همان جا تعلق دارند :

دقیقاْ " پشت سرتان "

امروز فردایی است که دیروز نگرانش بودی

گستاح بودن آسان است. به تلاش نیازی ندارد و نشانه ضعف و ناامنی است. مهربانی بیانگر تأدیب نفس و عزت نفسی عظیم است. مهربان بودن در هنگام برخورد با افراد گستاخ آسان نیست. مهربانی خصیصه کسی است که کارهای فکری مثبت زیادی انجام داده و به بینش عمیقی از خود فهمی و عقل دست یافته است. مهربانی نشانه قدرت است نه ضعف.

وانیای عزیزم دلم برات تنگ شده عزیزم برگرد

سلام وانیای عزیزم

امروز میخوام به یاد تو بنویسم بگم چقدر دلم برا نگاهت تنگ شده

چقدر برا چشمای نجیبت تنگ شده چقدر برا مهربونیاتو و گل بودنت تنگ شده.وانیا اسمتو بزرگ رو قلبم نوشتم

میگن پسرا کسی تو قلبشون نمیومونه ولی تو موندی وانیا عزیزم. اسمت بزرگ رو قلبم نوشتس بزرگ نوشتم وانیا هر کی بیاد محکم میخوره زمین .بهت گفتم که با داداشام نشسته بودیم گفتن بنظرت خوشکلترین دختر جهان کیه؟ من بهشون گفتم یه دختری هست تو دانشگامون اسمش وانیاست واقعا هنوزم همینه تا نفس دارم عاشقتم .هم عاشقتم هم دوست دارم

هیچکس برام با تو قابل مقایسه نیست. فرق تو با اخرین دختری که بیاد تو زندگیم بین کریس رونالدو با جواد نکونامه خیلی سطحت از بقیه بالاتره هنوزم بعد ۶ سال مثل تو ندیدم انگار مال این دنیا نبودی

 

کاشکی تو اول ترم اول نمیدیدمت کاشکی چشمام به چشمات بند نمیشد برا چند ثانیه همون لحظه دلم بد جور لرزید بد رفتم کلاس جفتی گفتم سریع بیرونش کن بیرونش کن نشدددددددددددددد

در دل وجونم خانه کرده بودی وانیای عزیزم با تمام وجودم هنوزم دوست دارم عشق اول و آخرم تویی

خوشم میاد من برا بدست آوردنت کم کاری نکردم حرف دلمو بهت زدم یادته بهت گفتم چقدر هیجان داشتم یادش بخیر میخواستم پرواز کنم خودت اون شورو تو چشمام خونده بودی تو هم کم کاری نکردی کم نذاشتی

یادته تو اون کلاس چه حرفایی زدیم عجب روزی بود من دیوونه زدم رو پیشونیم فکرکنم زیرآبمو بعضی از دخترا زده بودن همون آشغالایی که نگاشون نمیکردم عقده ایا به هر حال من اونجا اعتماد تو رو میخواستم اتفاداشتیم .شغالا این حس اطمینانو ازمون گرفتن

ولی نذاشتی حرفای دلمو بهت بزنم وانیا هنوز قلمبه رو دلم زده بیرون چه قول و قرارایی گذاشته بودیم ۵ سالم رفت دیگه اون جوون خام و بیکار نبودم  ولی تو کجایی عزیزم  فقط خاطراتت موند

با خاطراتت چه کنم وانیا؟

بعد اون حرفامون تو کلاس انگار تو این دنیا نبودم یادته برا برگشتن سر جاده وایساده بودم از قضا تو هم تو اتوبوسه بودی دیدی من از هیچی نمیترسیدم

برگشتم که ببینمت دیدیمت آروم شدم. بین راه اومدم کنار پنجره تو از اون بالا نگام میکردی

 سرمو انداختم پایین

یه ترم کامل داغون این بودم که چی شد که اینطوری شدی

همش برمیگشتم خونه این آهنگو گوش میکردم تو که نمیذاشتی حرفای دلمو بهت بزنم دیوونه

شايد اون جوري که بايد قدرتو من ندونستم

حرفايي بود توي قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو،هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه

نقش اون چشاي معصوم لحظه لحظه روبرومه

نيومد روي زبون که بگم بي تو چي هستم

که بگم ديوونتم من زندگي مو به تو بستم

تو رو ديدم مثل اينه توي تنهايي شکستي

من کلامي نمي گفتم که برام زندگي هستي

نمي دونستي که چون گل توي قلب من شکفتي

چشم تو پر از گلايه اما هرگزنمي گفتي

شايد اون جوري که بايد قدرتو من ندونستم

حرفايي بود توي قلبم من نگفتم نتونستم

متاسفانه دشمنای زخم خورده کار خودشونو کردن تخم نفاق و دودلی رو تو قلبت نشوندن

هنوزم ازت ممنونم اون قولو بهم دادی خداییش تا آخرشم وایسادی همین شد که تو قلبم جاودانه شدی

وانیا تا نفس دارم تا آخرین ا تی پی آخرین سلولم میخوامت.... ایندوف

نمیدونم چرا تنها تو لرزاندی تنم را... 

تمام شد.
میماند یک مراسم خاک سپاری،که قبول دارم زیر تیغ آفتاب چند ساعت سرپا ایستادن و گوش به اراجیف مداح کردن زجر دارد،اما میگذرد و دیگر خلاص.

داری زکات حسن و ندانی کرا دهی/من مستحقم ای شه خوبان به من به من....

میدانی،دیشب یکهو به صرافت افتادم که «دیگر همه چیز تمام شده،ما چه میتوانیم در این باره بدانیم؟»

من مرثیه زندگیم را مرهون غمی هستم که عشق های زمینی آن را ساخته اند.من شما را خیلی دوست داشتم،همین.

 

ديگر مگو نصيحت حافظ كه ره نيافت/گمگشته اي كه باده چو شيرش به كام رفت...

تنگه دلم

برگرد اي عزيز من...

به عقل اگر چه كنون از محال سخت تر است...

رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود

ژیرانه سر

دیوانه وار

تنها

تنها

تنها

رقصیدم

 

پرنده ها
به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها
به تماشای آب های سپيد
زمين عريان امنده است و
باغ های گمان
و ياد مهر تو
ای مهربان تر از خورشيد

 

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو

راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه عشق تو را می خواهم ای جانانه من

تو را می خواهم ای آغوش جان بخش تو را ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم در میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود

فروغ فرخزاد

خاک پایت سرمه چشمانم

بنام محبوب

سلامی از سر اخلاص و سرشار از اشتیاق به پاسخ

خاک پایت سرمه چشمانم

آمده بودم اندکی غصه و تنهایی ام را بر صفحه ی یخ زده و و بی روحی بلغزانم

که تو را هیگاه به خود ندیده است بنگارم دل بیچاره و غمدید ام ...بگویم آخ دلم...

با صدای محزونم به درد دوریت ناله زنم آمده بودم......اما ...و اما..... و اما عشق ...

و عشق خبر آورد باز آمده ای به یکباره دلم همه نور شد ،همه شور شد و شوق فریاد

بی صدایی برآوردم به بارگاه لطفش دانه های گوهری از جنس الماس شمردم ،باران

مهرش را عاشقانه تحمید نمودم،بسان مرده ای بودم که زنده گشتم سرتاپایم امید

شد و شور زندگی ،میدانی که تمام روشنایی زندگی و هستیم تو هستی ...سر از

پا نمیشناسم...مرا در بر خویش تنها کودکی میابی که جز به امرت فرمانی نمیبرد

بجز از تو را نمیطلبد بهترین بمان با من ، به مدارا بگذار بگذرد ، ناملایمات را میفهمم

همه را خود میدانم و میدانی ...آهنگ کلامت را دریغم مدار

چیزی بجز از بودنت را نمیطلبم یاریم کن بهترین...

 

تو را من چشم در راهم...

سرمایه عمر یک نفس است و آن یک نفس از برای یک همنفس است با همنفسی گر نفسی بنشینی حاصل عمر تو همین یک نفس است

خدايا عاشقم عاشقترم كن 00000سراپا آتشم خاكسترم کن